جمعه ۴ دسامبر ۲۰۰۹

خیام

خیلی باحاله. می دونین چی می گه بهم؟ میگه:

ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟
پیش آر پیاله را که شب می گذرد!

مرد حسابی! گرفتاری منم همینه دیگه! که شب می گذرد! اما کیفیت مهمه رفیق! خیلی خیلی هم مهمه. همه ی اون نفسهایی که تو ازش می گی، تک تک نفسهایی که فرصت نکردی بکشیشون، یا با کیفیت بکشیشون، برام مهمه. باید جور تو رم بکشم یحتمل.
فلسفه ی آفرینش ماها همینه. دقت کن! میگم ماها! نه اونایی که منتظرن شب بگذره، بعد بلبلا براشون چه چه بزنن. من و تو همین شبو فرصت داریم. فردا رو کی دیده؟

چهارشنبه ۲ دسامبر ۲۰۰۹

شمارش معکوس

نفسهام به شماره افتاده. اما نمی دونم کدوم وری.
به قول ندا مهم حرکته. ورش خیلی اهمیت نداره.
اینکه جریان داشته باشی، نمی گندی. حالا اگه سقوط هم به نظر بیاد، مهم نیست. همه ی خبرا که اون بالا نیست. گاهی مثل دلفین باید بری زیر آب. نمی شه که همیشه کبوتر بود.
بعد هفت هشت سال با دوستای مدرسه م قرار دارم. دلم داره می تپه برای دیدنشون. اما می ترسم مثل همیشه حرفهای همو نفهمیم. کاش این دفعه بتونم جز مرور خاطرات پرخطر مدرسه بتونم اشتراکاتی باهاشون پیدا کنم.
خیییلی دوستشون دارم.
:)

سه‌شنبه ۱ دسامبر ۲۰۰۹

آغاز

یادم نمی رود، امروز نهم آذر ماه است.  یادت نرود!
یادم نمی رود،ساعت را هم. پنج و نیم است. یادت نرود!
یادم نمی رود: همه ی قصه همین است. خواستن، برخاستن، و پریدن. یادت نرود!
دستتو بده من! محکم بگیر! چشماتو ببند! یک، دو، سه
بپر!

آب

دارم فکر می کنم به مفاهیمی مثه رودخونه، دریا، اقیانوس، چشمه، آبگیر، تالاب، مرداب، باتلاق، گنداب، برکه، آب انبار، قنات، و حتا نیمه ی پر و خالی لیوان.
این که آب، تو هر کدوم چه کیفیتی داره و چرا.
پرسش ساده ایه. نه؟

دوشنبه ۳۰ نوامبر ۲۰۰۹

آرتا

بابا داشت برنامه ای رو می دید که براش مهم بود. نمی دونم دقیقن کدوم برنامه بود. چند روزه حال و حوصله ی درست حسابی نداره. دلتنگه. مامان می گه تازگی نداره. این بار چهارمه که چنین حالی داره، و میگذره.
بچه ها خیلی سر و صدا می کردن. بردمشون تو اتاق که بخوابونمشون. اروند همون اول کاری به بهانه ای جیم زد. آرتا موند پیشم. عاشق تنها بودن با میما شده تازگیا. سر و صدای یه بچه، اغراق نکنم یک پنجم دو تا بچه س.
نیم ساعتی به معاشقه ی مادر و فرزندگی گذشت. خواب از چشماش می ریخت، اما مقاومت می کرد. براش -یا برای خودم- شادمهر گذاشتم: "باید تو رو پیدا کنم، شاید هنوزم دیرنیست ..." . ترانه ی مونا برزویی منو مست می کنه و صدای شادمهر عقیلی شاید آرتا رو خواب. چشماش گرم خواب می شد و یهو یه صدا از بیرون اتاق توجهش رو جلب می کرد. بچه م نمی تونست تمرکز کنه واسه خواب.
دلش می خواست بره بیرون، بازی کنه و برگرده شیرجه بزنه تو بغل میما (اسمی که تازه برام گذاشته) بوس و بوس و بوس. تاب نمیاوردم. اروند هی میومد به بهانه ای در اتاق رو باز می کرد و آرتا بیشتر دلش می خواست بره بیرون. بالاخره تصمیم گرفت؛ پا شد و همینکه خواست بره، با عصبانیت نه چندان چشمگیر ناشی از شکست پروژه ی خواب، گفتم: اگه رفتی، دیگه پیشم نیا! چون من دیگه مامانت نیستم!
دل دل کرد و رفت. 30 ثانیه، فرصتی نبود که خودم رو - دیشب ویروون و پریشوونم رو - مرور کنم و ببینم کجای قصه ام. برگشت. با بغض. با رنگ پریدگی. با استیصال. خودشو انداخت تو بغلم. چشمای بادومیش، بادومی تر بود. بغضش ترکید و هق هقش دلمو شرحه شرحه کرد: میماااااااا ببخشییییییید. پشیمووووووونم. خیلی پشیمووووونم. میما پشیمووووووووونم منو ببخش.
بغلش کردم و فشارش دادم به قلبم. بوسش کردم و گفتم: تو منو ببخش مامان. بیخودی عصبانی شدم. ببخش میما رو. دلم گرفته بود و نفهمیدم که نباید باهات اینطوری حرف بزنم.
اشکش رو صورتم جاری بود و اشکم شاید رو صورتش. وقتی حس کرد دارم گریه می کنم، بی قرارتر شد: میمااااا تو نباید گریه کنی. تقصیر من بوووود. میما تو رو خدا گریه نکن صورت قشنگت اشکی می شه. میییییییمااااااا
لبخند زدم. اشکام رو پاک کردم و لبخند زدم. بوسیدمش و لبخند زدم. بی قراریش اما، تمومی نداشت. بوسیدمش و بوسیدمش. موهاشو، صورتشو نوازش کردم: پسرم تو کار بدی نکردی. شیطونی کردی، اما اصلن کار بدی نکردی. فقط خواستی بری بازی کنی. این اصلن کار بدی نیست که ازش پشیمون بشی. من باید ازت معذرت بخوام به خاطر رفتار زشتم. من هیچ وقت نباید اون حرف رو به تو می زدم. هر چی که بشه، تو پسر منی.
بغض کرد. بغضش رو فرو خورد: میما اگه مامانم نباشی، من گم می شم. تو خیابون ماشین با من تصادف می کنه. آدم بدا میان منو می برن و بچه ی خودشون می کنن ...، میما هیچ وقت منو تنها نذار.
و دنیا رو سرم خراب شد. چه کرده بودم با دل کوچیک آرتا! چه کرده بودم با دنیای شیرینش! چه کرده بودم با حس عمیق کودکانه ش! چه خودخواه بودم! و چه مستاصل!
سرگشتگی های من چی داره به سر این بچه های بی نظیر میاره؟ با آوارگیهام، آواره کردنشون؛ با هر نفسی که می کشم، اضطراب به دل ریختنشون، با نگاههای سرگردانم، سرگردان کردنشون، ... چه داریم می کنیم با بچه هامون! کدوم کیان رو با چه بهایی داریم سر پا نگه می داریم؟

چهارشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۹

:)

همه ی آنچه گذشت، فاصله بود.
هی تو!
خوش اومدی به خونه ت.

شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹

اروند

- اروند بس کن دیگه! فروشگاهو گذاشتی رو سرت
با قیافه ی حق به جانب و عصبانی ابروهای پیوندیشو تو هم می بره و می گه:
- مگه فروشگاه کلاهه که بذارم سرم

هی سوال می کنه و هی سوال می کنه و هی سوال می کنه. کلافه می شم و می گم: مامان جان نمی دونم. نمی دونم. اصلن من بی سوادم.
یه جور بدی نیگام می کنه و می گه: یعنی با احمدی نژادی؟؟؟ بعد انگشتشو می گیره طرفم و چند بار با غیظ می گه:
هر کی که بی سواده، با احمدی نژاده

دستشو حلقه می کنه دور گردنم و فشار می ده و بوسم می کنه و می گه: من با کسی عروسی می کنم که مثل تو باشه.
می پرسم: مثلن کی؟ می گه: مثلن تو.

داییش می گه: سلام گلی! جواب می ده: تو سنبلی! داییش که از حاضر جوابیش خوشش اومده می گه: اصلن خلی! با خنده به داییش نیگا می کنه و می گه: می دونی چقد منگلی!!!

بالای سمت راست صفحه ی جی میل عکس کوچولوی مایکل جکسونه. می شناسدش. می گه: مامان؟ این مایکل جکسونه؟ می گم آره مامان جان. می گه: اینو که گرفته بودن؟ آزاد شده که اومده اینجا؟ مبهوت نیگاش می کنم. بعد از مدتی می فهمم که بچه م هر اسم آشنایی رو که تو اخبار شنیده، گرفته بودنش. به نظرش پس لابد این یکی رو هم گرفته بودن که مدتی پیش اخبار اسمش رو گفت!

ساعت نزدیک یک شبه. باباش می گه: دیگه کافیه. وقتشه که چراغارو خاموش کنم. سریع برید بخوابید سر جاتون که تو تاریکی نمونید!
نگاه معناداری!! می کنه بهش و می گه: ببینم بابا! فک کردی صاحب خونه ای؟ فک کردی رییس این خونه ای؟ می دونی تو این خونه چن نفر دارن زندگی می کنن؟ بشمر! ما 4 نفریم و با هم تصمیم می گیریم که چی کار کنیم. این خونه 4 تا صاحب داره.
باباش عرق سرد می کنه و احتمالن به آینده ی دموکراسی در ایران فکر می کنه :)

پی نوشت: از نقل این روزهای آرتا معذورم :) دوز عاشقیتش بالاس و تحلیلهاش تخصصیه.