۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

تهران کوفه نیست

امروز عاشوراست. اسطوره ی حماسی اش وصف حال امروز ایران است. با این تفاوت که تهران، کوفه نیست.
چند ماه پیش مردم ایران با مردی از سلاله ی حسین به شیوه ی نوین بیعت کردند؛ نه که فرزند حسین بود، که از آزادی گفت و آزادگی و آنچه مردم این دیار، قرنهاست تشنه ی آنند. و امروز می آیند که پای آن بیعت بایستند.
دیروز تهران تاسوعای متفاوتی داشت. جز صدای محو طبل و سنج که انگار از خاطره ی سالهای گذشته ی این شهر بر می خاست، سکوت بود. سکوت و سرمای روزهای آغازین زمستان.
دیشب فرزند دیگر حسین در حسینه ی جماران می خواست از عاشورا بگوید و حسین و یارانش. پاسخش، خشونت بود و بعد همه ی شهر پر شد از مردان زره پوش زورمداران اندک.
حسین، اسطوره ی آزادیخواهی ست و شهادت در فرهنگ مردم ایران. شهادت، در راه آزادی.
می بینید؟ این مردم برای شهادت در راه آزادی، اسطوره دارند؛ نمی توانند کوفی باشند.
امروز می روم برای ارج نهادن به این روز بزرگ، با هر چه عشق که در دل دارم و با دو طفلانم.
امروز می رویم.
امروز در تهران واقعه ی کربلا بازسازی می شود؟ کاش نشود!از خشونت بیزام و از بردگی.

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

چند دور؟

تازگیا سخت می نویسم. ناگزیرم از حذف بخشهای مهمی از خودم. بیشتر دلیلش بیرونیه و شاید فکر می کنم اینطوری دارم خیرخواهی می کنم.
شاید اینطور اگه پیش بره، اورمزدان بشه نمای بیرونی من. اونوقت، باید به فکر یه آینه ی دیگه باشم. اینو دوس ندارم. دو سه بار هم تمرین کردم، نتیجه ش شده این که الان نه از اون تمرینها نامی یادمه و نه پسوردی. نزدیک پنج ساله که این پنجره (که چند ماهیه تغییر دکور داده)، منو با اونایی که از دمش رد می شن، در میون گذاشته.
ماجرا فقط این نیست. نه که مخاطب برام مهم نباشه؛ اما این پنجره از این جهت برام مهمه که خودم رو درش بازخوانی می کنم، بلند بلند! و گاهی وجه هایی رو از خودم کشف می کنم درش، که اگه نبود، برای همیشه ازش مغفول می موندم. گاهی اینجا شعر می نویسم، آنلاین. شعرهایی که حسش از این پنجره س. انگار اینجا مثه مثلن لب دریاس و دل کویر و ستیغ کوه، که شکوفام می کنه.
حالا که سخت می نویسم، حالا که ناگزیرم از حذف بخشهای مهمی از خودم، می ترسم سلولهای ارزشمندی رو از دست بدم. از اون دست سلولها که هیچ وقت ترمیم نمی شن و جایگزین هم ندارن. مثل نفسهایی که در هوای پاک آزغال و پلنگ می کشیدم و در یک انتخاب تحمیلی از خودم دریغ کردم و حالا مثل رویایی به جا مانده از کودکی، گاهی تنها هوسش رو می کنم؛ بی که بازگشتی داشته باشه.
و فکر می کنم آیا خلق آینه ای تمام قد از خودم میسره در فضای مجازی؟ آینه ای که من با تمام ابعادم توش جا بشم؟ و آیا آینه ای که هویت مجازی خواهد داشت تا بتونم راحت توش بنویسم، آینه ی منه؟ تمام قد، با ماسکی که من پشتش پنهان می شم؟ حالا اگه میسر بود چی؟ این آینه ی عیان رو می خوام بشکنم؟ یا می خوام مثه مردای زن داری که زندگی شون راضیشون نمی کنه و جسارت پایان دادن بهش رو ندارن و بر بستر دیگه ای می خزن بی که نام و نشونی از خودشون بذارن، خود واقعی رسمی م رو می خوام اینجا نگهدارم و خود حقیقی غیر رسمی م رو ببرم تو بستری دیگه در قالب صیغه یا رابطه ی خارج از چارچوب؟
اصلن مگه گرفتاری من در سخت نویسی و حذف ناگزیر این پنجره س؟ که بخوام دودرش کنم، یا طلاقش بدم، یا دورش بزنم و برم سراغ دیگری؟
نه مشکل منم. و باید تکلیفم رو با این "من" روشن کنم. که آیا می خواد بشه یکی از اونایی که در همیشه ش تکفیرشون کرده؟ یا می خواد خودش بمونه؟
به اینجا که می رسم، سخت می شه. همون سختی ای که به خاطرش سخت می نویسم این روزها و ناگزیرم از حذف بخشهایی مهم از خودم. و این دور باطل رو چند دور دیگه باید بزنم؟ چند دور؟

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

تو

دیریست قلب من
مامنی برای تمامی مردان خسته است
از آن زمان
که تو سرمست من شدی

پی نوشت: تازه نیست که نباشد! حس امروزم که هست!

۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

بازخوانی چند تیتر

خبرگزاری ایرنا : منتظری درگذشت

وب سایت رجا نیوز : حسینعلی منتظری درگذشت

خبرگزاری جوان آنلاین : آقای منتظری درگذشت

خبرگزاری فارس : شیخ حسینعلی منتظری درگذشت

خبرگزاری برنا : حجه الاسلام و المسلمین منتظری دار فانی را وداع كردند

پس از تشییع جنازه و پیام رهبری

خبرگزاری ایرنا : آیت اله منتظری به خاك سپرده شد

خبرگزاری فارس : حضرت آیت اله حسینعلی منتظری به خاك سپرده شد

اما

درباره جمعیت حاضر در مراسم

رجا نیوز : 1000 نفر در مراسم تشییع آقای منتظری شركت كردند

فارس : 3000 نفر در مراسم تشییع جنازه شركت كردند

كیهان : 5000 نفر در تشییع جنازه شركت كردند

صدا و سیما : جمعیت شركت كننده مراسم از شهرهای دیگر آمده بودند

۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

عروج

خلافت، آب بینی بز هم نبود برایش.
چشمش را نتوانست ببندد به واقعیتهای موجود.
رفت و بیست سال تمام نشست کنج خانه و عطای حکومت را به لقایش بخشید.
بیست و یک سال سکوت و بعد هم پرواز. پروازی سرفراز. در اوج محبوبیت. این یعنی عروج
خوش به حالت دوست! چه زیبا آرمیده ای و چه آرام

۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

بزن زنگو!

سنج و دمام
این موسیقی رو از وقتی یادم میاد دست کم تو دهه ی محرم خیلی شنیده بودم. به نظرم خیلی اعصاب خرد کن بود همیشه و منو سردرگم می کرد. دوستش نداشتم و سعی می کردم تو شرایط شنیدنش قرار نگیرم.
دیروز، از صبح تا بعد از ظهر، چند بار این موسیقی رو زنده شنیدم: همنوایی سنج و دمام. اسمش – اگه درست تلفظ کنم – اینه. موسیقیِ عزای خوزستانیا. دست کم بختیاریای خوزستان.
دوستای آرمین – برادرزاده ی فقید 19 ساله ی مهران – دیروز تو مراسم چهلمش به شیوه ی جوونای خوزستانی براش عزاداری می کردن.
نوای سنج و دمام، همه ی حس درونیِ سارا، مادر آرمین رو ریخت تو دلم. شدم مادری که فرزند 19 ساله ش رو در پی 10 ماه درمان سرطان مغز استخوان از دست داده و خوشبختیِ مثال زدنی ش، یهو فرو ریخته. لحظه لحظه ی شیرینی ها و سختی های بزرگ کردن بچه ی 19 ساله م اومد جلو چشمام. فرو ریختم. و فهمیدم این نوا، چرا این همه سال آزارم می داده. از بس اصالت داشته. از بس خالص بوده. از بس نوای درون بوده.

خداحافظ پرواز داخلی
سفر 18 ساعته ی دیروز رو دلم نمی خواست با هواپیما برم. حس عدم امنیت داشتم. هر لحظه فک می کردم سقوط می کنم و می میرم در حالیکه جونم رو عزراییل نمی گیره؛ سیستم ناامن هوایی ج.ا.ا می گیره. و من الان وقتی برای مردن ندارم و زندگی رو با همه ی جنگهای سختش می خوام.
این سفر هوایی رو که قصد داشتم با قطار برم، مهران به شیوه ی خودش کرد تو پاچه م: تو خودت گفتی! من که مجبورت نکردم! و آره خودم گفته بودم. از بس هزاران بار اصرارهای متنوع کرد و من مردن در سقوط هوایی رو به ادامه دادن اون اصرارهای هنرمندانه ترجیه داده بودم.
پرواز رو دوس دارم. حتا با هواپیما. از مرگ، اونم در حادثه ی هوایی هم هراسی ندارم. اما قصد خودکشی در سیستم ناامن هوایی ج.ا.ا رو ندارم و تجربه نشون داده این ناامنی در پروازهای داخلی بیداد می کنه. پس تا وقتی شرایط به همین ناامنی کنونیه، خداحافظ پرواز داخلی.

تکبیر برادران
فرصت گشت و گذار تو اهواز رو نداشتم. به خرید از فروشگاه فرودگاه بسنده کردم و کمی شیره خرما و ارده خریدم. از گیت آخر که انگار بهش می گن گیت سپاه که رد می شدیم، به دلیل خرابی دستگاه – که برادرا همونجا این واقعیتی که همه داشتن می دیدنش تکذیب کردن – و همین طور به دلیل اهمال مسئول مربوط به چک کردن وسایل مسافرا، بخشی از خریدم افتاد و شکست.( قبل از شکستن وسایل من، یه موبایل هم گیر کرد لای دستگاه و پرت شد زمین. یه هدفون هم پیچید لا به لای میله های دستگاه و کلی دردسر درست کرد. آقای مسئول هم کیفا و وسایل مردم رو هی هل می داد که خرابی دستگاه رو جبران کنه و این باعث به هم ریختگی و خراب شدن وسایل مسافرا می شد). بعد یکی از برادرای ملبس به لباس سپاه، خیلی عادی شیره ها و ارده ها رو با دست هدایت کرد تو پلاستیک و انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده، داد دست مهران. من که ماجرا رو با چشم دنبال می کردم، به این کارش اعتراض کردم. به وقاحتش در عیان بودن تحمیق مردم. ایشون فرمودن اولن دستگاه چک وسایل هیچ ایرادی نداره. دومن تقصیر خودتون بوده که پلاستیک خریدتون رو بد گذاشتین. بعد هم اتفاقی نیفتاده! شلوغش نکنین و تشریف ببرین!
به قول زورخونه ایا، بزن زنگو!!!
و به قول الف. بامداد، تکبیر برادران!!!

شفاف سازی
البته که عبارت مورد استفاده در تیتر چهارم، خیلی خوبه. و من ازش به شدددت استقبال می کنم و از حضرت عالی هم تشکر!
ببین! تکذیبش نکن و برای به باور نشاندن این تکذیب، جون این و اون رو وسط نکش! می دونی چیه؟ حس اولیه م می گه اتفاقایی که این روزا داره می افته، نقشه هایی نیست که داری می کشی؛ بلکه از ضمیر ناخودآگاهت برخاسته و این داره شکاف موجود رو شفاف می کنه. این خیلی بهتر از پاک کردن صورت مسئله س. باور کن!

۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

بوی بد

مامان بزرگ خدابیامرزم یه دوستی داشت که من خیلی دوستش دارم و هنوز در قید حیاته. ویژگی های منحصر به فردی داره "قز خانوم" (اینطوری صداش می کردن، حالا نمی دونم اسمش دقیقن چیه) که مجالی باشه بعدن براتون می گم؛ اما یکیش شوخ طبعیه. چرا یادش افتادم، به خاطر این گلواژه هاست که تو زورنامه ی وطن امروز منتشر شده.
این قزخانوم ما یه همسایه داشته قدیم ندیما به اسم اشرف خانوم، که ماجراش تو محل ضرب المثله. انگار اشرف خانوم ذهن و دهن یکی بوده و خیلی هم مبتذل و ناجور. قز خانوم هم که شوخ طبع، سر به سر اشرف خانوم مورد اشاره می گذاشته و طرف هم بی توجه به مکان و زمان و موقعیت، درفشانی می کرده. انگار آدمای موجه محل صداشون دراومده و تذکراتی دادن به اشرف خانوم که جواب داده من مثه چاه خلائم؛ تکونم بدی، بوم درمیاد. خب بگین قزخانوم هم نزنه این چاه بوگندو رو.
حالا حکایت ذهن و قلم زورنامه ی وطن امروزه که به درستی تونسته کنه اندیشه و ایدئولوژی خود و همفکرانش رو با گلواژه های مورد اشاره به رخ بکشه.
و چه نامی بر تارک نامبارک این زورنامه حک شده: وطن امروز! چه وجه تسمیه ای! وطن، امروز به یمن وجود شما بر مسند سراسر دروغ و دغل و چرک و عفن شده.
از این شعبان جعفری ها چه انتظاری؟ جز این که برای تحقیر مردی آزادیخواه، حجاب برتر!! بر سر عکسش بپوشونن و بعد که بوی گند دروغشون همه جا رو آلوده کرد، چنان قافیه رو ببازن که جای سرپوش گذاشتن رو ماجرا همش بزنن تا فضا رو بیشتر به گند بکشن. تا اونجا که این بار برای تحقیر حامیان اون مرد آزادیخواه، چماق قلمگونشون حتا نه هجو، که هزل می نگاره و در روزنامه هاشون از پریود شدن مردهایی می گن، که زن بودن رو تحقیر تلقی نمی کنن.
برادرا! پریود شدن یا به قول شما "پراید"، مشکل آفرین هست، حاملگی و زاییدن طبیعی و سزارین، درد داره؛ اما نه به اون اندازه که دیدن دروغ و دغل. نه به اندازه ی دیدن عوامفریبی و به تاراج بردن سرمایه های خاکمون. نه به اندازه ی کوردلی تان و تلاش کورتان در تحمیق مردم.
زنهای این سرزمین، چنان از پلیدی به درد اومدن که با وجود درد پریود، با شکم برآمده از حاملگی هفت و هشت ماهه، با در آغوش داشتن نوزادانشون نه تنها از اعتراضها جا نموندن، که از قضا صف اول رو گرفتن و پیشگامن.