۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

تا ابد!

مي دوني! از حدود ساعت دو دارم باهات حرف مي زنم. الان حدود ساعت شش و نيمه. هنوز انگار هيچي بهت نگفتم. از بس حرف دارم و حرف دارم.
هر جمله اي كه مي گم، اونقدر بديعه كه يهو از توش يه چيزي رو كشف مي كنم. بعد به وجد ميام از اين كشف؛ بعد يهو حرف زدنم قطع مي شه و تو چشمات خيره مي شم. خيره مي شم كه تا تهش رو ببينم.
اين حكايت شيرين و سخت، اين حكايت خوب و سخت، تا كي ادامه داره؟ دلم مي خواد ازت بشنوم: تا ابد! و مي شنوم. نپرسيده مي شنومش. بارها و بارها. اما حكايت من حكايت اون پلنگ زخم خورده س. مي دوني كه!
مي خوام اونقدر باشي، اونقدر بزرگ و زياد و سخت و خوب، كه باورم شه. باورم مي شه! مي دوني كه!

۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

قلمه

چشمم که نمی بیند
خدا را بو می کشم
ردش را از گذرگاهت می گیرم
در تو لانه کرده ست
دوستت {ن}دارد؛ {ن}می دانم
...
سوگند به چشمانت
خدا را از تو نخواهم گرفت
مگر در من قلمه بزنی اش

پی نوشت: لحظه نگاری نبود، مال دو سه هفته پیشه.

۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

صبح

در آينه نگاه مي كنم
تو را مي بينم:
لبخند مي زني
انگشت اشاره ات را به سوي پنجره مي گيري
و دميدن صبح را نويد مي دهي

۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

فالگیر تبتی پیر

برخیز فالگیر تبتی پیر
از فلات من، تا فلات تو فاصله یک نفس است
در سینه حبسش کن
روحم را در آغوش بگیر و
پرواز کن

برخیز فالگیر تبتی پیر
چشمانت را به کف دست راستم بدوز
و سرنوشتم را بر فراز بلندترین ستیغ هیمالایا هجی کن

برخیز فالگیر تبتی پیر
قاف در برابر لرزش صدایت قافیه می بازد
نامم در آوازهای محلی سرزمینت تکرار می شود
و زنان دیارت هر شب
قصه ی عشقمان را در گوش کودکانشان لالایی می کنند

برخیز فالگیر تبتی پیر
رویای پروانه در پیله تعبیر نمی شود

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

آینه ی صادق

می دونی! وقتی متولد می شی، تا حرف زدن یاد بگیری، دو سالی طول می کشه.

این دو سال زمان مناسبیه که با تمام وجودت زندگی رو حس کنی. حتا اگه وقتی بزرگ شدی، چیزی از این دو سال یادت نیاد، حسی که تو ناخودآگاهت نفوذ می کنه، تو رو می سازه و برای صد سال پیکار آماده ت می کنه.
تو این دو سال اگه بتونی خوب آفرینش رو قورت بدی، بعدها دیگه هیچ رنجی نمی تونه قورتت بده.
در لحظه های شکل گیری این صبح، در برابر آینه ای صادق، متولد شدم.
حالا تا حرف زدن یاد بگیرم، دو سالی طول می کشه.
هی تو! اولین باریه که  "مادر" شدی برام. دستمو بگیر و راهم ببر. قورت دادن رو یادم بده. و منو کامل کن.

۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

امروز

سخته آدم با آدم بی تفاوت طرف باشه.
پی نوشت: چهار صفحه و نیم آغازین این مطلب به دلیل فرار از سانسور، حذف شد.
پی نوشتی دیگر: لبخند هرگز از لبانم نخواهد رفت :)

۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه

شعله ور

به من نگاه كن!
شعله ور كه مي شوم
تماشايي ام.
باكت نباشد!
بگذار تنها مشتي خاكستر بماند از من!
در پايان اين شب سياه
صبح خواهد درخشيد.