خدا بیامرزدت دایی عزیز که نیستی صفایی بدی با کلام شیوات به مخابراتی که اینترنتش در حد باد معده ی مورچه سرعت داره و اونم هی قطع می شه.
تا حالا محدودیت نوشتن داشتم اینجا و حالا محدودیت خوندن هم شده در حد همون نوشتن.
دهه ی فجره و یاد ترانه ها و سرودهای انقلابی منحصر به فردت افتادم. همونایی که نمی تونم اینجا نقلشون کنم، اما تو ادبیات حماسی - اسطوره ای این ملت سینه به سینه می چرخه و روزی خداینامه ش درمیاد.
یکی رو کشف کردم تو مایه های خودت، که فک کنم شکوفا بشه، می تونه فرزند معنویت بشه و راه پرگهرت رو ادامه بده.
۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه
۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه
۱۳۸۸ بهمن ۶, سهشنبه
فعلن عنوان ندارد
راه می روم زیر باران
در خیابانهای خیس تهران
شب بی ستاره را گام گام می شمرم
کنار مردی سیاهپوش کز کرده در میان کارتن ها با چشمانی بی نگاه.
دراز می کشم
دستش را می گیرم در دو دستم. می چسبانمش به لبانم:
هاااااااااااه!
گرم می شود انگار. گرم ِ من - که سرشارم از دی اکسید کربن -.
تنم اما
نذر نگاهی ست
که در چشمان مردان سرزمینم نیافتم.
راه می روم زیر باران
در خیابانهایی خیس که تهران نیست
شب را گام گام می شمرم. با یا بی ستاره
کنار درختی تنومند دراز می کشم در گودالی
لحافی از خاک بر تن می کشم
چشم می دوزم به درخت
و نگاهش را لاجرعه می نوشم.
در خیابانهای خیس تهران
شب بی ستاره را گام گام می شمرم
کنار مردی سیاهپوش کز کرده در میان کارتن ها با چشمانی بی نگاه.
دراز می کشم
دستش را می گیرم در دو دستم. می چسبانمش به لبانم:
هاااااااااااه!
گرم می شود انگار. گرم ِ من - که سرشارم از دی اکسید کربن -.
تنم اما
نذر نگاهی ست
که در چشمان مردان سرزمینم نیافتم.
راه می روم زیر باران
در خیابانهایی خیس که تهران نیست
شب را گام گام می شمرم. با یا بی ستاره
کنار درختی تنومند دراز می کشم در گودالی
لحافی از خاک بر تن می کشم
چشم می دوزم به درخت
و نگاهش را لاجرعه می نوشم.
۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه
اکنون
آدمی که تکلیفش با خودش و زندگیش و خاکش و خونه ش و بقیه ی شین های موجودش روشن نیست، غلط می کنه بچه دار بشه که بچه ش رو گرفتار همه ی این شین های فوق الذکر بکنه.
۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه
خرزو خان
من شال و کلاه می بافم و ژاکت. پسرانم فلسفه می بافند.
یکی زیر؛ یکی رو. و به رنگها می اندیشم و رقص میل و کاموا ذهن و خیالم را می رقصاند.
پسرانم اما، به عدم می اندیشند و وجود. مباحثه می کنند. سفسطه هم گاهی.
معنایی را به میان می گذارند و از عدم تا وجود؛ از وجود تا عدم می برندش و می آورندش در پاسی گذشته از چهار سالگی.
من شال و کلاه می بافم و ژاکت و گاه قرمه سبزی را هم می زنم که ته نگیرد و لبخند می زنم به روزهایی که می آیند :) .
یکی زیر؛ یکی رو. و به رنگها می اندیشم و رقص میل و کاموا ذهن و خیالم را می رقصاند.
پسرانم اما، به عدم می اندیشند و وجود. مباحثه می کنند. سفسطه هم گاهی.
معنایی را به میان می گذارند و از عدم تا وجود؛ از وجود تا عدم می برندش و می آورندش در پاسی گذشته از چهار سالگی.
من شال و کلاه می بافم و ژاکت و گاه قرمه سبزی را هم می زنم که ته نگیرد و لبخند می زنم به روزهایی که می آیند :) .
اشتراک در:
پستها (Atom)