چقدر زخم زنده ی قدیمی ِ قلبم درد می کند وقتی فکر می کنم به آن "چرا"ی بی پاسخ. همه ی ابرهای خیال را از بالای سرم پاک می کنم با دست. دوباره شکل می گیرد. دوباره پاک می کنم و دوباره و دوباره ...
غصه نمی خورم اما. همه چیز روزی تمام می شود اینطور که می گویند. می ترسم اما از اینکه از آفرینش، چیزی نماند جز یک زخم زنده ی قدیمی.
دارم برای همیشه از چشمانت محو می شوم. و این هیچ نیست جز آنچه تو خواستی ام. و نمی دانم این خواستن از آن دل رئوفت برخاست - آن دلی که هرگز، ه ر گ ز، رأفتی برای من که خودت بودم نداشت؟ یا از آن وجدان بیدارت که خواب ابدی روح مرا رقم زد؟
دارم برای همیشه محو می شوم از چشمانت. و چه خام خیال باز دیدنت را در این لحظه های پایانی در دل می پرورم؛ حتا اگر در پشت چراغ قرمزی در گوشه ای از تهران ِ بی در و پیکر.
راستی! گفته امت؟ از کنار آن در زرد رنگ که ناگهان به رنگ ابرهای بی باران تلخ درآمد، هر بار که می گذرم زخم زنده ی قدیمی قلبم چطور نمکسود می شود بی که مرهمی؟ دیگر آن هم خاطره می شود برایم؛ درست مثل من که برای تو.
دارم از چشمانت محو می شوم، و تو پیش بینی کرده ای. پروازی در کار نیست اما. یادت باشد! بی که پروانه شوم، پیشمرگ ابریشم شدم.
بگذار این روزها که وظیفه دارم به روی همه ی جهان بخندم، سر بر شانه ی مانیتور تو بگذارم و گریه کنم، حتا خاموش باشد اگر در این نیمه شب.
دارم برای همیشه از چشمانت محو می شوم؛ هرچند تو "آنها" نشدی و گویا خیال "آنها" شدنت نیست.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سهشنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه
باز هم اعدام
صبح است. بیدار می شوم. لبخند می زنم هوا حتا اگر ابری ست و بی باران. لبخند می زنم تا دنیا به رویم بخندد. صبحانه ای و بعد بازی کودکانه. و خنده ی مستانه ی کودکانم و گزارش مستقیم فوتبال من.
چشمم گاهی در میان خنده ها به سمت مانیتور می چرخد به هوای تازه ها: "اعدام پنج نفر از جمله فرزاد کمانگر"
خنده می خشکد. یخ می زنم. داغ می شوم. اشک می ریزم. و کودکانم باز امروز بی قرارتر از هر روز.
کدام لبخند؟ کدام مستی؟ کدام شوق؟ وقتی هر روز اعدام می شوم. امروز پنج بار.
اخبار مرتبط:
فرزاد کمانگر و شیرین علم را به اسم تروریست اعدام کردند.
چشمم گاهی در میان خنده ها به سمت مانیتور می چرخد به هوای تازه ها: "اعدام پنج نفر از جمله فرزاد کمانگر"
خنده می خشکد. یخ می زنم. داغ می شوم. اشک می ریزم. و کودکانم باز امروز بی قرارتر از هر روز.
کدام لبخند؟ کدام مستی؟ کدام شوق؟ وقتی هر روز اعدام می شوم. امروز پنج بار.
اخبار مرتبط:
فرزاد کمانگر و شیرین علم را به اسم تروریست اعدام کردند.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه
هی! تو!
شکیبایی، آرامش، سکوت، تنهایی، لبخند حقیقی.
اینا رو واقعن لازم دارم. هی! تو! ازت کاری بر میاد؟
پی نوشت (این برای مرور خودم در فرداهاست. شما نخونین): احساس می کنم حنجره م داره خونریزی می کنه. احساس می کنم زخم بد بزرگی تو یه بخش از سیستم تنفسیم ایجاد شده. احساس می کنم بخشی از تارهای صوتیم آسیب دیده. تنم می لرزه و تپش قلب دارم و سوزش در پایین کتف چپم. و سردردی به بزرگی خود خدا. چشمام تار می بینه و دارم بالا میارم.
کاش بچه ها همچنان تو اتاقشون بازی کنن و بیرون نیان. حالم به هم می خوره از خودم وقتی دلهره بهشون می دم جای عشق.
اینا رو واقعن لازم دارم. هی! تو! ازت کاری بر میاد؟
پی نوشت (این برای مرور خودم در فرداهاست. شما نخونین): احساس می کنم حنجره م داره خونریزی می کنه. احساس می کنم زخم بد بزرگی تو یه بخش از سیستم تنفسیم ایجاد شده. احساس می کنم بخشی از تارهای صوتیم آسیب دیده. تنم می لرزه و تپش قلب دارم و سوزش در پایین کتف چپم. و سردردی به بزرگی خود خدا. چشمام تار می بینه و دارم بالا میارم.
کاش بچه ها همچنان تو اتاقشون بازی کنن و بیرون نیان. حالم به هم می خوره از خودم وقتی دلهره بهشون می دم جای عشق.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه
...
پنجره باز
چراغ روشن
سبز
- لبخند و موی پریشان
- کوه و شقایق
- عطش اژی دهاک و طمع خون بخارآلود از تازگی و مغز گرم دو جوان
- دماوند با کلاهی از برف
- سکوت
- سکوت
امروز هم خاطره می شود
بی که زیستنی در کار باشد
چراغ روشن
سبز
- لبخند و موی پریشان
- کوه و شقایق
- عطش اژی دهاک و طمع خون بخارآلود از تازگی و مغز گرم دو جوان
- دماوند با کلاهی از برف
- سکوت
- سکوت
امروز هم خاطره می شود
بی که زیستنی در کار باشد
۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه
مردِ مردانه، به زن بگو چرا؟
وقتی هشت سالم بود، تو یه غروب سرد زمستونی تو روزهای آتش و دود جنگ ایران - عراق، رفتم سر کوچه نون بگیرم. صف طولانی بود و حدود دو ساعتی واسه گرفتن دو سه تا نون معطل شدم. سردم بود و می لرزیدم. مرد مهربان همسایه نگاهی بهم کرد و گفت: پس اون داداش نامردت کو که تو مجبور شدی تو این سرما بیای نونوایی؟
کودکی م نذاشت بگم ما نوبتی میایم نونوایی و امروز نوبت منه.
وقتی تو روزهای نوجوانی در یکی از روزای امتحان، سرویس مدرسه نیومده بود و مجبور شدیم با دوستم ندا، با مینی بوس بیایم خونه و دو تا پسرِ یکی دو سال بزرگتر از ما بهمون گیر دادن و سعی کردن باهامون دوس شن و بعد هم که فاز ندادیم، چند ایستگاه قبل از ما پیاده شدن و رفتن و بعد، یه جوجه بسیجی، گیر داد بهمون که پدرتون رو درمیارم! سر سنگین لباس می پوشین که راحت تر با پسرای عوضی لاس بزنین؟؛ نگو خودش می خواسته پا پیش بذاره و خورده تو دیوار؛ ترس شکستن حرمت خانواده ی سنتی - مذهبیم تو محل، نگذاشت بزنم تو دهنش.
وقتی رفتم دانشگاه، برای اینکه هیچ آتویی ندم دست هیچ کس، و در عین حال بتونم آزادی محدودی داشته باشم و دیوار سنگی تفکیک دختر - پسر رو بشکنم و با هم کلاسی های دختر و پسرم دوست باشم، "زن" رو در خودم کشتم و مردی شدم در لباس زنانه. بااین تیر، دو نشون زدم: اول اینکه کسی از دفتر فرهنگی دانشگاه و بسیج و حراست، نمی تونست به من بگه بالای چشمت ابروئه. از طرفی هیچ وقت پسری هوس نمی کرد سر به سرم بذاره. یا دیگه جذابیتی نداشتم براش، یا اینکه از برخورد متقابلم می ترسید. و توجه کنید برای به دست آوردن - تنها - اندکی از فضای عمومی مردانه، من "زن" رو در خودم کشته بودم.
وقتی شدم روزنامه نگار و بعد از چند سال جایگاه خوبی در کادر خبری گرفتم، یه بار مدیر مافوقم که آقای متشخصی بود، بهم گفت: ببین! من به لیاقت تو ایمان دارم، اما قبول کن که برای فلانی و فلانی (از مردانی که من مدیرشون بودم) سخته زیر دست یه زن کار کنن. واسه همین هر کاری می کنن تا بکوبنت زمین. درکشون کن و سر به سرشون نذار.
وقتی بچه های سه ماهه م رو بغل گرفته بودم و با تاکسی داشتم می بردمشون کرج خونه ی مامانم که با کمکش ببرمشون دکتر، با شنیدن بیقراریشون و گریه های کشدارشون، راننده تاکسی خوشمرام بهم گفت: ببخشیدا آبجی! پس اون شوور خوش غیرتِ نامردت کجاس که گذاشته یه ضعیفه دو تا طفل نوزاد رو با این بدبختی تک و تنها این همه راه ببردشون؟
نگاهش کردم و نگفتم شوهر من نامرد نیست و من هم ضعیفه نیستم. چون حالا دیگه به جای همه ی زنها، زن بودم و می فهمیدم اون راننده تاکسی جوانمرد!! هفته ای چن تا زن می بینه که زیر آتشباران مردسالاری له می شن. و خودش هم ادبیاتی جز اونچه گفت، نداشت برای بیان میزان مردونگیش.
وقتی برای خواستن قانونی برابر برای زن و مرد بازخواست شدم، بهم گفته شد: تو شوهر داری، بچه داری، چرا قاطیِ اینا (دوستان همفکرم) شدی؟ اینا یه مشت ... و ... هستن. تو با اینا فرق داری. و اونجا میزگرد آزاد تحلیلی نبود که بتونم از خودم، از زن بودنم - صرف نظر از همسر یا مادر بودن -، از آرمانهام، و از دوستام در قبال توهینی که بهشون شده بود و در واقع به من شده بود، دفاع کنم. و چشمهای بسته م نگذاشت نفرت از این همه تحقیر، حتا از نگاهم بیرون بزنه.
وقتی خونه نشین شدم و نفس کشیدم، تنها با این انگیزه که درخت، از بازدمم جون بگیره، و تنها به این امید که یه روز پر زخمی پروازم توان بازپریدن رو به دست بیاره، ...، بگذار گفتنش باشه برای مجالی دیگر!
می خواستم در تبیین بحثی که درباره ی بیانات امام جمعه ی تهران، جنبش "ممه لرزه" و سوزنی که درخواست شده آقایان به خودشان بزنند، مثالهای عینی تری بیارم که محدودیتها - چنان که افتد و دانی - نمی ذارن.
حالا می خوام به جمیع مردان برابری خواه بگم: "چی شده داداش؟ چرا به تریج قباتون بر خورده؟ نکنه دلیلی داره که به خودتون گرفتین این درخواست سوزن زدن رو؟"
بعد باز هم می خوام از جمیع مردان برابری خواه تقاضا کنم به جای برآشفتن و نوای "وا مرد برابری خواها" سر دادن، با صرف نظر کردن از کلی گویی و تئوری پردازی که زن = مرد، یا بیان اینکه چون ما برابری خواهیم، از دنیای مردانه هم طرد شده ایم؛ با رجوع به خاطره هاشون، از خود و مردان اطراف خود حرف بزنن و به جای اینکه بگن "همه ی مردها اینطور نیستن"، بگن چند بار به چه دلایلی تحت تاثیر فرهنگ مردسالارانه مظلوم واقع شده ن؟ محدود شده ن؟ خفه شده ن؟ نابود شده ن؟
بذارید یه زن از شما بخواد مرد مردانه بنویسید!
کودکی م نذاشت بگم ما نوبتی میایم نونوایی و امروز نوبت منه.
وقتی تو روزهای نوجوانی در یکی از روزای امتحان، سرویس مدرسه نیومده بود و مجبور شدیم با دوستم ندا، با مینی بوس بیایم خونه و دو تا پسرِ یکی دو سال بزرگتر از ما بهمون گیر دادن و سعی کردن باهامون دوس شن و بعد هم که فاز ندادیم، چند ایستگاه قبل از ما پیاده شدن و رفتن و بعد، یه جوجه بسیجی، گیر داد بهمون که پدرتون رو درمیارم! سر سنگین لباس می پوشین که راحت تر با پسرای عوضی لاس بزنین؟؛ نگو خودش می خواسته پا پیش بذاره و خورده تو دیوار؛ ترس شکستن حرمت خانواده ی سنتی - مذهبیم تو محل، نگذاشت بزنم تو دهنش.
وقتی رفتم دانشگاه، برای اینکه هیچ آتویی ندم دست هیچ کس، و در عین حال بتونم آزادی محدودی داشته باشم و دیوار سنگی تفکیک دختر - پسر رو بشکنم و با هم کلاسی های دختر و پسرم دوست باشم، "زن" رو در خودم کشتم و مردی شدم در لباس زنانه. بااین تیر، دو نشون زدم: اول اینکه کسی از دفتر فرهنگی دانشگاه و بسیج و حراست، نمی تونست به من بگه بالای چشمت ابروئه. از طرفی هیچ وقت پسری هوس نمی کرد سر به سرم بذاره. یا دیگه جذابیتی نداشتم براش، یا اینکه از برخورد متقابلم می ترسید. و توجه کنید برای به دست آوردن - تنها - اندکی از فضای عمومی مردانه، من "زن" رو در خودم کشته بودم.
وقتی شدم روزنامه نگار و بعد از چند سال جایگاه خوبی در کادر خبری گرفتم، یه بار مدیر مافوقم که آقای متشخصی بود، بهم گفت: ببین! من به لیاقت تو ایمان دارم، اما قبول کن که برای فلانی و فلانی (از مردانی که من مدیرشون بودم) سخته زیر دست یه زن کار کنن. واسه همین هر کاری می کنن تا بکوبنت زمین. درکشون کن و سر به سرشون نذار.
وقتی بچه های سه ماهه م رو بغل گرفته بودم و با تاکسی داشتم می بردمشون کرج خونه ی مامانم که با کمکش ببرمشون دکتر، با شنیدن بیقراریشون و گریه های کشدارشون، راننده تاکسی خوشمرام بهم گفت: ببخشیدا آبجی! پس اون شوور خوش غیرتِ نامردت کجاس که گذاشته یه ضعیفه دو تا طفل نوزاد رو با این بدبختی تک و تنها این همه راه ببردشون؟
نگاهش کردم و نگفتم شوهر من نامرد نیست و من هم ضعیفه نیستم. چون حالا دیگه به جای همه ی زنها، زن بودم و می فهمیدم اون راننده تاکسی جوانمرد!! هفته ای چن تا زن می بینه که زیر آتشباران مردسالاری له می شن. و خودش هم ادبیاتی جز اونچه گفت، نداشت برای بیان میزان مردونگیش.
وقتی برای خواستن قانونی برابر برای زن و مرد بازخواست شدم، بهم گفته شد: تو شوهر داری، بچه داری، چرا قاطیِ اینا (دوستان همفکرم) شدی؟ اینا یه مشت ... و ... هستن. تو با اینا فرق داری. و اونجا میزگرد آزاد تحلیلی نبود که بتونم از خودم، از زن بودنم - صرف نظر از همسر یا مادر بودن -، از آرمانهام، و از دوستام در قبال توهینی که بهشون شده بود و در واقع به من شده بود، دفاع کنم. و چشمهای بسته م نگذاشت نفرت از این همه تحقیر، حتا از نگاهم بیرون بزنه.
وقتی خونه نشین شدم و نفس کشیدم، تنها با این انگیزه که درخت، از بازدمم جون بگیره، و تنها به این امید که یه روز پر زخمی پروازم توان بازپریدن رو به دست بیاره، ...، بگذار گفتنش باشه برای مجالی دیگر!
می خواستم در تبیین بحثی که درباره ی بیانات امام جمعه ی تهران، جنبش "ممه لرزه" و سوزنی که درخواست شده آقایان به خودشان بزنند، مثالهای عینی تری بیارم که محدودیتها - چنان که افتد و دانی - نمی ذارن.
حالا می خوام به جمیع مردان برابری خواه بگم: "چی شده داداش؟ چرا به تریج قباتون بر خورده؟ نکنه دلیلی داره که به خودتون گرفتین این درخواست سوزن زدن رو؟"
بعد باز هم می خوام از جمیع مردان برابری خواه تقاضا کنم به جای برآشفتن و نوای "وا مرد برابری خواها" سر دادن، با صرف نظر کردن از کلی گویی و تئوری پردازی که زن = مرد، یا بیان اینکه چون ما برابری خواهیم، از دنیای مردانه هم طرد شده ایم؛ با رجوع به خاطره هاشون، از خود و مردان اطراف خود حرف بزنن و به جای اینکه بگن "همه ی مردها اینطور نیستن"، بگن چند بار به چه دلایلی تحت تاثیر فرهنگ مردسالارانه مظلوم واقع شده ن؟ محدود شده ن؟ خفه شده ن؟ نابود شده ن؟
بذارید یه زن از شما بخواد مرد مردانه بنویسید!
زبان مادری
آرتا و اروند دارن یکی از بخشهای فیلم گارفیلد رو به زبان ترکی از یکی از شبکه های جمهوری آذربایجان نیگا می کنن. براشون خیلی جذابه و گاهی کلمه ای رو که به نظرشون آشناس و تکرار کردنش رو بلدن، به زبون میارن و معنیش رو از من می پرسن. علاقه شون برای یادگیری زبانِ دوم مادرشون، برام خوشاینده و با حوصله به سوالهاشون جواب می دم مترادف هر کلمه ای رو هم براشون می گم و همینطور هم خانواده های اون کلمه ها رو به ترکی. فیلم تموم می شه. بچه ها که هیچ وقت به این کارتون - فیلم هیچ علاقه ای نداشتن و سی دی ش مدتهاست داره تو خونه خاک می خوره، از دیدنش سیر نشدن. تحلیلی ندارم از اینکه چرا گارفیلد ترکی اینقد به دلشون نشسته.
و اما دیالوگ بعد از پایان فیلم:
اروند: ماماااان! سی دی گارفیلد ترکی رو برامون می خری؟
من: پسرِ گلم خیلی دوس داشتیییش؟ ببخشید! اما سی دی ترکی گارفیلد اینجاها پیدا نمی شه.
آرتا: پس کجا پیدا می شه؟
من: یه بار که خواستیم بریم سفر، پیشنهاد می کنم که بریم باکو. باکو شهریه که مردمش ترکی حرف می زنن. اونوقت اونجا براتون گارفیلد ترکی رو می خرم.
اروندِ هیجان زده: مامااااااااااااان! لازم نیست بریم باکوووووو! می تونیم وقتی رفتیم شالقون (روستای پدری من در آذربایجان) اونجا بخریمش!
من: نه مامان جان! تو شالقون سی دی ترکیش رو نمی فروشن. اونجا هم فارسیشو دارن.
اروند: اما مردم اونجا هم که ترکی حرف می زنن. پس بچه های اونجا باید گارفیلدِ ترکی ببینن. حتمن هست، شما اشتباه می کنین.
و من ترجیح می دم بحث رو عوض کنم تا بچه هام که عادت دارن غصه ی تمام ناکامان عالم رو بخورن، یه درد دیگه به درداشون اضافه نشه.
و منِ درمانده، در این خیالم که بچه ی چهار و نیم ساله می فهمه هر قومی حق داره به زبان خودش حرف بزنه، یاد بگیره، تفریح کنه، و رسانه ی زبان خودش رو داشته باشه؛ اما این همه بزرگان، گرفتار کارای بزرگ هستن و وقت ندارن اینو بفهمن.
و اما دیالوگ بعد از پایان فیلم:
اروند: ماماااان! سی دی گارفیلد ترکی رو برامون می خری؟
من: پسرِ گلم خیلی دوس داشتیییش؟ ببخشید! اما سی دی ترکی گارفیلد اینجاها پیدا نمی شه.
آرتا: پس کجا پیدا می شه؟
من: یه بار که خواستیم بریم سفر، پیشنهاد می کنم که بریم باکو. باکو شهریه که مردمش ترکی حرف می زنن. اونوقت اونجا براتون گارفیلد ترکی رو می خرم.
اروندِ هیجان زده: مامااااااااااااان! لازم نیست بریم باکوووووو! می تونیم وقتی رفتیم شالقون (روستای پدری من در آذربایجان) اونجا بخریمش!
من: نه مامان جان! تو شالقون سی دی ترکیش رو نمی فروشن. اونجا هم فارسیشو دارن.
اروند: اما مردم اونجا هم که ترکی حرف می زنن. پس بچه های اونجا باید گارفیلدِ ترکی ببینن. حتمن هست، شما اشتباه می کنین.
و من ترجیح می دم بحث رو عوض کنم تا بچه هام که عادت دارن غصه ی تمام ناکامان عالم رو بخورن، یه درد دیگه به درداشون اضافه نشه.
و منِ درمانده، در این خیالم که بچه ی چهار و نیم ساله می فهمه هر قومی حق داره به زبان خودش حرف بزنه، یاد بگیره، تفریح کنه، و رسانه ی زبان خودش رو داشته باشه؛ اما این همه بزرگان، گرفتار کارای بزرگ هستن و وقت ندارن اینو بفهمن.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سهشنبه
وای
درست مثل این بود که سوار اسب شده ایم و چهار نعل می تازیم. ناگهان تصمیم می گیری تنهایی سواری کنی و فشار دستی کافی ست که میان صخره ها پرت شوم و استخوانهایم هزاران تکه شود.
بعد از این همه روز و ماه و سال، تازه یادم می آید که چه شد که این همه درد می کشم. و صدایی آشنا به اندازه ی خودم، در سرم زمزمه ای آشنا سر می دهد که "چرا؟"
می گویی این سیکل بسته مرا دارد قورت می دهد؟ بدهد! کدام سیکل در سراسر آفرینشش بسته نیست؟ بگو من هم بدانم.
می دانی برای خروج از این دایره ی بسته چه راههایی را امتحان کرده ام؟ با چه جسارتهایی؟ می دانی در این امتحان کردنها چند زخم تازه ی دیگر به جان خریده ام؟
راست می گویی! "من آدم نمی شوم."
بعد از این همه روز و ماه و سال، تازه یادم می آید که چه شد که این همه درد می کشم. و صدایی آشنا به اندازه ی خودم، در سرم زمزمه ای آشنا سر می دهد که "چرا؟"
می گویی این سیکل بسته مرا دارد قورت می دهد؟ بدهد! کدام سیکل در سراسر آفرینشش بسته نیست؟ بگو من هم بدانم.
می دانی برای خروج از این دایره ی بسته چه راههایی را امتحان کرده ام؟ با چه جسارتهایی؟ می دانی در این امتحان کردنها چند زخم تازه ی دیگر به جان خریده ام؟
راست می گویی! "من آدم نمی شوم."
اشتراک در:
پستها (Atom)